تبلیغات
دل نوشـته
دل نوشـته

برای شادی روح مادر بزرگ مهربونم

الفاتحه


نوشته شده در جمعه 19 اسفند 1390 ساعت 08:51 ق.ظ توسط مسافر کوچولو نظرات | |

سلام

تقریباً اوایل دهه دوم دیماه امسال بود

تازه خواب رفته بودم که دیدم تختم داره به شدت تکون میخوره از سرما حوصله نداشتم ببینم چی هست

پا شدم همون جا نشستم دیدم تکون ها تموم شد اومدم بخوابم که آبجیم اومد در اطاق رو باز کرد گفت زلزله بود

در رو باز میزارم که اگر باز زلزله اومد بتونی فرار کنی

دقیقاً نیمه دی بود 15 ام سر شب تقریباً ساعت دور و بر 8.30 بود یه زلزله خفیف احساس شد 10 دقیقه نگذشته بود

که یه زلزله به بزرگی 4.3 ریشتر اومد و درو دیوار به صدا در اومد همه ریختن تو کوچه ها

با هر بدبختی بود راضی کردم خانواده محترم رو که تو ماشین حد اقل بخوابن تو کوچه خو جا نمیشد من گفتم خو من

بیدارم تو کوچه کنار ماشین

به درو دیوار نگاه میکردم فکر این که ممکنه هر لحظه یه زلزله بیاد و همه چی نابود بشه کل شهر به یه ویرانه تبدیل

بشه داشت دیوونم میکرد یه نگاه به بالا ماشین انداختم دیدم رشته های کابل برق دکل شهری اینا بالای ماشینه

یعنی اگر خدایی نکرده طوری بشه همه چی میره رو هوا رسما دیوونه شده بودم

بابا تو خونه تلویزیون ببینه منم پشت سرش اومم دیدم نه قضیه جدی هست

داره پتو میکشه رو خودش بخوابه گفتم بیا بیرون نخواب اینجا گفت تو که میترسی برو بیرون چیکار به من داری گفتم خو

وقتی زلزله بیاد کسی طوریش بشه منم میمونم یا همه با هم یا منم میمونم خلاصه رفتیم تو ماشین باز گفتم بریم یه

جایی دیگه اینجا نمیشه زیر کابل برق هستیم رفتیم یه دور تو شهر زدیم ولی کجا میشد رفت؟؟( وَلا یُمکِنُ الفرارُ مِن

 حُکومَتِک ) خلاصه باز برگشتیم  زلزله همچنان می اومد تا ساعت دو تقریباً راضی تو کوچه نگهشون داشتم ولی کم

 کم وا دادم و همه اومدیم تو خونه تا صبح به هر بدبختی بود سر شد

این کلیات ماجرا بود ولی حالا اصل مطلب

اون شب رو نمیتونم راحت توصیفش کنم که چه حالی داشتم درونم چی بود همش تو ذهنم زلزله بم تصور میشید

 نابودی فنا نیستی برا خودم و مردن نه برای این که همه چی نابود میشد کل شهر یه عالمه بی خانمان یه مشت آدم

 سرگردون یه ملت نابود میشد درد خودم نبود وقتی برا بقیه میگفتم میگفتن بهم مگه تو وکیل وصی مردمی؟ تو چی

 کار داری آخه ولی دست خودم نبود نمیتونستم چشمم رو ببندم و راحت باشم

مدتی بود از همه چیز ناراضی شاکی از زمین و زمان بودم به خاطر همه چی کلاً زیادی ناشکر ولی اون شب فهمیدم

همین نعمتی که دارم که برا از دست دادنش اینجوری شدم که برا نبودنشون داشتم دیوونه میشدم همین خیال راحت

همین خواب راحت هرچند با دلشوره های متفاوت بازم خیلیییی خوبه همین زندگی چقدر زیباست با همه زشتیاش

فهمیدم ، فهمیدم که یه وقتایی بد نیست خدا رو هم شکر کنیم برا چیزایی که داده و نداده برا چیزایی که داریم و

نداریم فهمیدم که همین زندگی با همین آدمهاکه خیلی وقتا ازشون متفر میشیم و خیلی وقتا عاشقشون زیباست

شاید زیبا نباشه اونجوری که من میگم ولی دوست داشتنی هست دوست داشتنی هست چون کسایی توشن که

دوسشون داریم و شاید کسایی که دوسشون نداریم شاید این دوتا کنار هم زیبا باشن و هزاران شاید و حکمت

دیگه ای که خدا داره و من و شما بی اطلاع هستیم ولی قشنگی  کنار زشتی نمود پیدا میکنه آرامش در کنار وحشت

عشق در کنار نفرت و خیلی چیزایی دیگه

و فهمیدم اونی که اون بالاست و داره خدایی میکنه همین جوری خدا نشده خیلی کارش درسته که خداست

دل نوشت: خدایا من دستم بهت نمیرسه بغلم میکنی؟؟

پ .ن: ببخشید دیر اومدم تا 15 ام امتحان داشتم حالا کم کم به همه سر میزنم شلوغ نکنین نوبت همتون میشه


نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن 1390 ساعت 02:03 ب.ظ توسط مسافر کوچولو نظرات | |

توجه                                           توجه

به مناسبت فرا رسیدن ایام غمبار امتحانات این وبلاگ تا تاریخ 15-11-1390 ه.خورشیدی در مرخصی به سر میبرد( نه وبلاگااااااا صاحبش که بنده حقیر باشم) لذا از شما نوگلهای خندان باغ آفرینش خواهش مند است که فراموشمان نفرمایید و مارا از خاطر انورتان نزدایید

بنیاد بین المللی مسافر کویر


نوشته شده در دوشنبه 19 دی 1390 ساعت 09:30 ق.ظ توسط مسافر کوچولو نظرات | |

آی آدم ها ، که بر ساحل نشسته شاد و خندانید


یک نفر در آب دارد می‌سپارد جان


یک نفر دارد که دست و پای دائم می‌زند


روی ِ این دریای ِ تند و تیره و سنگین که می‌دانید


پ.ن1: سلام دوستان عزیز ببخشید که نبودم و نمی اومدم راستش وقت نمیکردم سرم شلوغ بود میانترما اینا دیگه ما هم به سلامتی یکی پس از دیگری گند زدیم و رفتیم جلو

پ.ن2: یه سوال فنی

چرا میگن میانترم ولی آخر ترم امتحان میگیرن؟

پ.ن 3: منم که دیدم خیلی زشته رم داره تموم میشه هیچ غیبتی ندارم این مایه ننگه این شد که دیگه این هفته نمیرم تا این لکه ننگ هم پاک بشه

پ.ن 4: مدتی پیش به بابام گفته بودم تردمیل بگیره

 گفت: تردمیل چی هست؟

گفتم همین دو ثابتا که روش میدون

گفت همینایی که روش میدون و جلو نمیره طرف؟

گفتم اوهوم

گفت خو چه کاریه این همه بدوی به جایی هم نرسی

پ.ن5: این قالب رو که الان روییت می فرمایین در یک حرکت خیلی سورپرایز شونده از یه دوست خیلی خیلی خیلی گل گرفتمش

پ.ن 6: بی قراری منو نکنید کم کم به همه سر میزنم فعلا

 


نوشته شده در دوشنبه 5 دی 1390 ساعت 07:21 ق.ظ توسط مسافر کوچولو نظرات | |

باز بـــــــــاران
بـــــــــی تـــرانـــــــــه

با تمـــــــــام بی کســــَــــی های شبانــــــــــه

باز مـــــی آید صـــــدای چک چک غـــــم

باز مـــــاتـــــم

بـــــاز هـــــم مــــــــــن . . .

یـــــادم آیـــــد روزهـــــای محـــــنت و غـــــم . . .

 

پ.ن1: سلام فرارسیدن ماه محرم به همه تسلیت میگم تو این ایام منو هم یادتون نره که به شدت نیازمند دعام
پ.ن2: کم کم به همه سر میزنم فقط دیر شد ناراحت نشین

نوشته شده در یکشنبه 6 آذر 1390 ساعت 11:02 ق.ظ توسط مسافر کوچولو نظرات | |

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟

جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم،
برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !
یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید...
___________________________________________________________________
مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها
آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود !
یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود...
___________________________________________________________________
مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند
تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست !
یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند ...
___________________________________________________________________
مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید .
به فکر فرو رفت ...
باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد !
ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد :
از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می
داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد!
او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد!
وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با
اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم !!!
سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا
کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک
سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود...
___________________________________________________________________
حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد
کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!
اما او دیگر با خودش «صادق » نیست.
او الان یک بازیگر است. همانند بقیه مردم!
 
پ.ن1: عید سعید غدیر خم مبارک
پ.ن2: به زودی به همه سر میزنم

نوشته شده در سه شنبه 24 آبان 1390 ساعت 09:26 ق.ظ توسط مسافر کوچولو نظرات | |

چند مدت پیش تابستون بود حوصله این جانب سریده بود

چیکار کنم چیکار نکنم گوشیم رو برداشتم و یه اس ام اس به یکی از دوستان فرستادم

ازاینجا به بعدش رمزدار میشه

رمزش هم تاریخ تولدم رو به این صورت وارد میکنید

به عنوان مثال اگر تولدم باشه 4 مرداد 1391

شما وارد میکنید :4591

اینجوری که 4 میشه روز 5 میشه ماه و 91 میشه سال

هرکس از دوستان هم نمیدونه خصوصی بگه خصوصی بهش جواب میدم

آخه میترسم این دوستم پیداش بشه ببینه رسانه ایش کردم حالم رو بگیره

برین پست پایینی آپ اصلی اونجاست

پ.ن 1: سلام خوبید؟ ببخشید کم میام باور کنید وقت نمیکنم الان هم به خاطر گل روی شما اومدم که هی

پیغام پسغام میدین که مسافر عزیز کجایی؟ دلمون برات پکیده اینا دل بی تو به جان آمد  از این جور حرفا

پ.ن2: سعی میکنم در اسرع وقت بهتون سر بزنم


نوشته شده در سه شنبه 3 آبان 1390 ساعت 04:11 ب.ظ توسط مسافر کوچولو نظرات | |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

نوشته شده در سه شنبه 3 آبان 1390 ساعت 02:44 ب.ظ توسط مسافر کوچولو نظرات | |

سلام دوستان عزیز

ببخشید چند مدت نه آپ کردم نه بهتون سر زدم

ولی من خوووووبم

میدونم دلتون برام خیلی تنگ شده

خو یه کم گرفتارم

بابا تازه داریم میفهمیم دانشگاه چیه

با گوشت و پوست خونمون حسش میکنیم

زودی میام از خجالتتون در میام

فعلاً بدروووووووووود


نوشته شده در چهارشنبه 20 مهر 1390 ساعت 03:02 ب.ظ توسط مسافر کوچولو نظرات | |


به سلامتی اون پدری که

هنگام تراشیدن موی کودک مبتلا به سرطانش

گریه ی فرزندش رو دید

ماشین رو داد به دستش

در حالی که چشمانش پر از گریه بود

گفت : حالا تو موهای منو بتراش !
 
پ.ن 1: سلام نمیخواستم ناراحتتون کنم ولی گذاشتم تا...
این سه نقطه خیلی معنی میتونه داشته باشه  اگر برداشت خودتون رو از سه نقطه بنویسید
خیلی ممنون میشم
پ.ن 2: اگر دوست داشت رو عکس زیر کلیک کنید و از سایت محک دیدن کنید
حد اقل برای چند دقیقه لطفاً
 
بعداً نوشت: ببخشید چند روزی نیستم نمیتونم به کسی سر بزنم بیام از خجالتتون در میام
ته ته تهنوشت: خواهش میکنم از همه دوستان اگر نظری دادن راجع به هر مطلب که میذارم بنویسن چون نظراتتون و سوالهایی که میکنم برام مهمه
مرسی

نوشته شده در شنبه 26 شهریور 1390 ساعت 09:58 ق.ظ توسط مسافر کوچولو نظرات | |

سلام خدمت دوستان گرام

این بار اول پ.ن بعد آپ ادامه مطلب میذارم

پ.ن 1: اگر روزی از روزها که مثل همیشه دلتون حسابی برا مسافر کویر تنگ شده باشه و چند روز ازش

خبری نباشه بعد شما مثل همیشه بدو بدو میاین پای سیستم  وب مسافر عزیز رو باز میکنین و با

این صحنه رو به رو بشین چی کار میکنین؟

توجه : همه باید جواب بدین صادقانه در ضمن از این حبرا هم نیست خیالتون راحت

پ.ن 2: به نظر شما این نظرات چی هستن؟؟؟؟؟ دارن باکس نظراتم رو منفجر میکنه

http://mosaferakavir.mihanblog.com/post/comment/57

پ.ن3: در مورد آپی که در ادامه مطلب میخونین نظری ندارم از جایی کپی کردم

بعداً نوشت: دوستان عزیز وقت نکردم به کسی سر بزنم شنبه و یک شنبه هم نیستم بعداً میام از

 خجالتتون در میام مثل همیشه

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 11 شهریور 1390 ساعت 02:32 ب.ظ توسط مسافر کوچولو نظرات | |

دختر: می دونی فردا عمل قلب دارم؟

پسر: آره عزیز دلم

دختر: منتظرم میمونی؟

پسر رویش را به سمت پنجره اطاق دختر بر میگرداند تا دختر اشکی که از گونه اش بر زمین میچکد را نبیند

پسر: منتظرت میمونم عشقم

دختر: خیلی دوستت دارم

پسر: عاشقتم عزیزم

بعد از عمل سختی که دختر داشت و بعد از چندین ساعت بیهوشی کم کم داشت هوشیاری خود را به دست می آورد

به آرامی چشم باز کرد و نام پسر را زمزمه کرد و جویای او شد

پرستار: آرووم باش عزیزم تو باید استراحت کنی

دختر: ولی اون کجاست؟ گفت که منتظرم میمونه به همین راحتی گذاشت و رفت

پرستار: در حالی که سرنگ آرامش بخش را در سرم دختر خالی میکرد رو به او گفت: میدونی کی قلبش رو به تو هدیه کرده؟

دختر: بی درند که یاد پسر افتاد و اشک از دیدگانش جاری شد: آخه چرا؟؟؟؟؟؟ چرا به من کسی چیزی نگفته بود

و بی امان گریه میکرد

پرستار: شوخی کردم بابا رفته دستشویی الان میاد

پ.ن 1: سهلااااااااااااااااااااااااااااااام

پ.ن 2: چیه خو چند روزی نبودم زدن نداره که

پ.ن 3: میام بهتون سر میزنم فقط عجله ننمایید


نوشته شده در یکشنبه 6 شهریور 1390 ساعت 04:09 ق.ظ توسط مسافر کوچولو نظرات | |

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه ی لیلا نشست

 

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

 

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای ؟

بر صلیب عشق دارم کرده ای؟

 

خسته ام زین عشق ، دلخونم نکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن

 

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو لیلا ی تو ، من نیستم

 

گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگت پنهان و پیدایت منم

 

سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

 

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق ، یکجا باختم

 

کردمت آواره ی صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

 

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

 

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

 

مطمئن بودم به من سر می زنی

بر حریم خانه ام در می زنی

 

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

 

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

پ.ن: سلااااااااااااااااااام دوست داشتم این شعر رو گذاشتم


نوشته شده در دوشنبه 17 مرداد 1390 ساعت 08:52 ق.ظ توسط مسافر کوچولو نظرات | |

خداوندا

یاریم کن

در ماه مهمانیت

در لحظه های ربانیت

در روز های قرآنیت

در سحرگاه آسمانیت

درشب های نورانیت

در لحظه های دل های بارانیت

بیاموزم بندگیت


نوشته شده در سه شنبه 11 مرداد 1390 ساعت 08:42 ق.ظ توسط مسافر کوچولو نظرات | |

سهلاااااااااااااااااااااااااام

خوبین؟

من خواستم آپ کنم ولی نت قطع شده

الانم دارم تو ورد تایپ میکنم تا بعداً با موبایل بذارمش شکلک اینا هم ندارم:D

عارضم به خدمت انورتون من فردا نیستم شاید جمعه هم نباشم این بود که گفتم نگرانم نشین:دی

دیگه این که میرم یه جایی بهتون نمیگم کجا:دی

دوست داشتین برام دعا کنید:D

مواظب خودتون باشید

شیطونی هم نکنید

برگردم تغییراتی دارم;)

فعلاً

بدرووووووووووووووووووود


نوشته شده در چهارشنبه 5 مرداد 1390 ساعت 09:19 ب.ظ توسط مسافر کوچولو نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت